تبليغاتX
•´`•.¸.•´¸.•* لیــلاک *•.¸`•.¸.•´`•




















•´`•.¸.•´¸.•* لیــلاک *•.¸`•.¸.•´`•

از سیاهی چرا حذر کردن*شب پر از قطره های الماس است* آنچه از شب به جای می ماند*عطر سکر آور گل یاس است

یعنی باور کنم بلاخره دعوتم کردی؟!

اونم با این کیفیت .... به گفته ی دیگران "نظر کرده"

هیچوقت باورم نمیشید از جوار حرمتون بیام سراغ وبلاگ و ...

 

بین الطلوعین امروز ۶/۱۱/۸۸

 

خداجون کی میتونه خوار کنه کسی رو که تو عزیز کردی ؟!

حسبنا الله و نعم الوکیل ...

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/06ساعت 14:19 توسط مرجان| |

وقتي خليل هيبت بت خانه مي شکست

ميگفت قدم به قدم يا علي مدد

خواهم ز فيض بندگي آستان تو

 محتاج بندگي ديگران نشوم يا علي مدد

نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 14:32 توسط مرجان| |

 

پس همه حدس ها درست بود! ... ... ... ... ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 15:55 توسط مرجان| |

۸۸/۸/۲۸

 

امشب جز به یاد موندنی ترین شبهای زندگیم بود. از اون شب ها که تا آخر عمر واسه آدم خاطره میشه.

جشن فارغ التحصیلی !!!!

فقط حیف که شما نبودی. این همه زحمت کشیدین تا شاهد همچین روزی باشین اما به خاطر تنگ نظری نامردمان امشب نبودین که جشنم رو ببینین.

بابایی امشب جات خیلی خالی بود. فرو خوردن بغضم تو اون همه شادی و خنده خیلی سخت بود. اونم جلوی مامان و ....

زود برگرد

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 0:45 توسط مرجان| |

به اندازه تموم روزهای گذشته سلام ؛

بی مقدمه ؛

بر خلاف همیشه احساس خوش شانس بودن می کنم ؛

آخه من یه فرشته دارم   یه هدیه از طرف خداجونم. یه فرشته ای که از آسمون اومده. اهل زمین نیست. ولی خب هیشکی نمیدونه. اینقدر مهربون و پاک و زلاله که میشه درخشش قلب یاقوتی رنگش رو از تو سینش دید. میشه بالهاشو لمس کرد. میشه ...

فقط، فقط یه تیکه ی بزرگ از قلبش نیست، خیلی رنج کشید، که اونم ....

رو زمین بهش میگن "مادر" !!!

خدایا ممنونتم

خدا جون وجود نازنین فرشتمو همیشه سلامت و شاد نگه دار

خدا جون، خیلی مخلصیماااااا 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 16:53 توسط مرجان| |

"زندگی دکمه ی بازگشت ندارد"
ولی خوشبختانه دکمه ی RESET که داره!!!
خدایا ممنون
به خاطر همه چی
به خاطر اجازه برای شروع دوباره ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 20:47 توسط مرجان| |

چه آسمون بانمکی شده بودی این دو روز خوشگله

۱۲ /۲ / ۸۸  

نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 23:44 توسط مرجان| |

سر سفرت منو نشوندی حســــــین

نمکت رو به من چشوندی حســـــین

اون قدر آقـــــــــایی که ایِِـــن بده رو

توی روضت بازم کشوندی حســــــین

لبیکَ یا حســین    لبیکَ یا حســـین

کیه که قلب اون اســــــــــیر نشــده

هیچکس از روضه ی تو سیر نشــده

شــــــــما گفتی بیــــــا و من اومدم

شـــــــما گفتی بیـــــــا تا دیر نشده

لبیکَ یا حســین    لبیکَ یا حســـین

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 23:30 توسط مرجان| |

 

پ.ن :

سکوت، تا اطلاع ثانوی .

نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 18:7 توسط مرجان| |

۱) سلام. خوبین ان شاالله ؟!

۲)

این یعنی شب یلداتون گرم و هندونه ای ان شاالله.

۳) دیگه وقت شمردن جوجه هاست!

۴)همبازي ِ خزوني ، دختر ماه آذر
   تو آسمون ِ چشمات ، ترانه پَر غزل پَر
   بغض ِ درخت ِ نارنج ، پيچك ِ التماسي
   تو خاطرات ِ كوچه ، عطر نجيب ِ ياسي

این هم یعنی تولدم مبارک

۵) پارسال همین موقع ---> کلیک

۶) آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت 

                         چهره خندان شمع آفت پروانه شد

۷) مختصر و مفید بود دیگه. ببخشید اگه کم بود

۸) حق نگهدار

نوشته شده در جمعه 1387/09/29ساعت 15:22 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin